
مثل ی سایه تو تاریکی محو میشه ....
ادامه مطلب
فکر کنم الان دیگه وقتشه که یک ویرگول تتو کنم ....
ادامه مطلب
سیگار لای انگشتان پایش میرقصید ....
ادامه مطلب
لب پنجره نشسته بود ، فندكش را خاموش و روشن ميكرد ، نگاهي به قرص هاي ريخته شده كف اتاق انداخت ، تسبيحش را بوسيد ، دستش را محكم مشت كرد ، چشمانش را فشرد و پرواز كرد ، بعد از چند ساعت كاغذي از توي مشتش پيدا كردند ك رويش نوشته بود ؛ مامان منو ميبخشي ؟.....
ادامه مطلب