
فکر کنم الان دیگه وقتشه که یک ویرگول تتو کنم ....
ادامه مطلب
لب پنجره نشسته بود ، فندكش را خاموش و روشن ميكرد ، نگاهي به قرص هاي ريخته شده كف اتاق انداخت ، تسبيحش را بوسيد ، دستش را محكم مشت كرد ، چشمانش را فشرد و پرواز كرد ، بعد از چند ساعت كاغذي از توي مشتش پيدا كردند ك رويش نوشته بود ؛ مامان منو ميبخشي ؟.....
ادامه مطلب
پيشاني اش را بوسيدم و از روي تخت جسم نيمه جانش را بلند كردم ، دستي به موهايش كشيدم و صورتش را تميز كردم قرص هايش را در دهانش گذاشتم و قسمش دادم ك قورتشان بدهد ، پيراهن سبزلجني مورد علاقه اش را تنش كردم و با لبخندي تلخ دكمه هايش را بستم فقط نگاهم ميكرد و لبخند ميزد در نگاهش چيزي مثل اينك تو خدا نيستي و مجبور نيستي از من مراقبت كني بود ولي هم من هم او ميدانستيم خدا هيچگاه از اين منطقه عبور نميكند ، روي ناخن هاي شيار شيار شده اش سوهان سطحي اي كشيدم محض اينك ب موهاي پريشانش گير نكند ، زير دستانش را گرفتم و او را به لب پنجره بردم ماه كاملا مشخص بود و ستاره ي كوچ...
ادامه مطلب
صدايش را ميشنوي كسي از اتاق بغلي انگار دارد خودش را ميخاراند و جارو خاك را ب بالا پرتاب ميكند ، سر كسي در ظرف اب است و با دست ب كاشي ها ميزند و تقلا ميكند ، صداي ناله لولاي در مي أيد ، قرص ها عقب و جلو ميشوند ، باد ميوزد و در محكم بسته ميشود . سرش را با تعجب بالا مي اورد ، جارو ب زمين مي افتد ، قرص ها پخش ميشوند ، ناخن هايي ك زيرش لخته خون است را پشتت قائم ميكني ، اينجا چخبر است !...
ادامه مطلب
ان شب تا صبح بي صدا اشك ريخت و عقدهايش را در سرش ورق ميزد گاهي در يك صفحه مكث بلندي ميكرد و با چشمان و لبانش برايشان تاسف ميخورد ك اين هم نيز ب ليست اضافه شده پاكت را باز ميكرد ضربه اي ميزد و چهار نخ بيرون مي آمدند با لبش ميگرف فندك را از ان دور اتش ميزد و تظاهر ميكرد ك دارد ميكشد شايد عادت بود ، شايد مريضيه عجيبي ك در سلول هايش رشد كرده بودند و به او دستور ميدادند چيزي ميان لبانت بگذار ، چن ديقه اي ك گريه اش بند مي امد ورم كردن گلويش از بغض را ميديدم و دوباره شروع صفحه اي جديد و تركيدن ! شايد اگر مادر پدرش براي يك شب خوشگزراني او را پس نمي انداختن الان در اس...
ادامه مطلب