
ان شب تا صبح بي صدا اشك ريخت و عقدهايش را در سرش ورق ميزد گاهي در يك صفحه مكث بلندي ميكرد و با چشمان و لبانش برايشان تاسف ميخورد ك اين هم نيز ب ليست اضافه شده پاكت را باز ميكرد ضربه اي ميزد و چهار نخ بيرون مي آمدند با لبش ميگرف فندك را از ان دور اتش ميزد و تظاهر ميكرد ك دارد ميكشد شايد عادت بود ، شايد مريضيه عجيبي ك در سلول هايش رشد كرده بودند و به او دستور ميدادند چيزي ميان لبانت بگذار ، چن ديقه اي ك گريه اش بند مي امد ورم كردن گلويش از بغض را ميديدم و دوباره شروع صفحه اي جديد و تركيدن ! شايد اگر مادر پدرش براي يك شب خوشگزراني او را پس نمي انداختن الان در اس...
ادامه مطلب